X
تبلیغات
دست نوشته های یک گفتاردرمانگر

دست نوشته های یک گفتاردرمانگر

پدری
می خواستم برای روز پدر این جا چیزی بنویسم ...

به خصوص که روز مرد با سوم خرداد که روز مرد بود یکی بود ...

اینترنت قطع بود ...

احساسم طاقت نوشتن نداره و خیلی مختصر دوست دارم بنویسم ...


دختر با یه شاخه گل رز قرمز ... یه کیک بستنی .... و کادو وارد شد ...

بابا همیشه با آداب تمام و نوشته و نامه و گل و بلبل کادو میداد ... دختر هم الگو گرفته بود ...

بابا را مثل همیشه بوسید ... این بار دستش را هم بوسید ... این کار را از داداش بزرگه یاد گرفته بود ...

ولی دلش می خواست بابا را بغل کنه ...

به خجالتش غلبه کرد و جلوی همه پدری را بغل کرد و صورتش را روی شونه بابا گذاشت ...

دختر قدش بلند تر شده بود یا بابا قدش کوتاه تر ...

وقتی همه جمع شدن و کار پذیرایی مداوم پدر تموم شد پدری که کادوش را از تنش بیرون نمیاورد گفت من یه شعر برای حضرت علی گفتم می خوام بخونم ... شما هم دست بزنید :)

ای جانم ... بابای شاعر خودم ...

وقتی بابا با صدای گرمش شروع کرد انگار خاطرات مرور می شدن ...

صدایی که هنوز بعد از سالها وقتی دختر صبح ها از خواب پا می شه دنبالش می گرده ...

وقتی پدری صبح ها از مسجد برمی گشت و با صدای محزونش قرآن می خوند ...

و بعدش دست پدری وقتی می گفت دستت را بده عاطف ... یا الله ... 

و دختر با اولین صدا بدون نشستن یه ضرب پا می شد ... کلا عمودی بود این دختر :))

بابا .... بابا ... با ... با ....

اسم قشنگیه بابا ... نمی دونم چرا این اسم شده بابا !

ولی با زیاد داره ... با نشانه همراهیه ... 

با با ... بابا ...

احساسم دلش نمی خواد خاطرات مرور بشن ... شاید خسیسه ...

بابا ! بابای خوب من که همه چیز را خوب می بینی و زیبا ...

بابا ! بابای پر از آرامشم که هیچ صدایی جز اسمت بیدارت نمی کنه تا وقتی نخوای ...

بابا ! ...

بی خیال ... خواستم بگم اگر تمام عمرم را توی سجده باشم و شکر کنم به خاطر وجودت باز هم کمه ...

خیلی دوستت دارم ...

خیلی دوستت دارم پدری ...


به شیوه خودتون : سپاسگذارم

به شیوه خودم : ممنونم یه عالمه با کلی احساسهای قربون صدقه ای



[ شنبه 4 خرداد1392 ] [ 14:30 ] [ درمانگر ]

[ ]

همراهی کائنات ...
یه زمانی یه پست زدم که دلتنگ کار با بچه هام ...

و اینکه نوع کار را تقاضای مراجع تعیین می کنه ...

گاهی بزرگسالان بیشتر تقاضا دارن ... گاهی کودکان ...

این روزها به این حرفها معتقد نیستم ...

شاید چون آزمونش کردم ...

در واقع این خود من هستم که چگونگی طی کردن مسیرم را انتخاب می کنم .... 

وقتی اراده و خواست کاری را کردم کائنات با این اراده همراه می شن ... شاید قانون جذب ...

و توی مسیر نشانه هایی پیدا می شه ...

اگه بهش توجه کنم و خواستم همراهشون باشه مسیرم تغییر پیدا می کنه ...

برای همین می شه که در عرض یک روز سه تا مراجع جدید کودک می بینم ...

10 نفر مراجع کننده کم سن و  سال تقاضا می دن برای درمان !


[ سه شنبه 31 اردیبهشت1392 ] [ 18:28 ] [ درمانگر ]

[ ]

ذوق


خواستم مخاطب پست اول بخونه بعد بازش کنم ... معذرت از همه دوستان :)


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 26 اردیبهشت1392 ] [ 20:25 ] [ درمانگر ]

[ ]

داری لکنت می کنی ...
درمانگرها دنیای خاص خودشون را دارند ... هر درمانگری متفاوت از درمانگر دیگه ولی با مشترکات قابل توجه ...
یکی از دغدغه های یک درمانگر بازگشت لکنته ... همون طور که این دغدغه را مراجع هم داره ...
گاهی برای افراد تعجبیه که چرا با وجود اینکه به گفتار روانی می رسند باز هم درمانگر می گه ارتباطت را قطع نکن و ترخیصش نمی کنه ...
وقتی توی گروه فردی بعد از مدتها گفتار روان با لکنت صحبت می کنه کمی نا امید کننده هست ...

داری لکنت می کنی ...
بله ... یه هفته ایه زیاد شده ...
سخته صحبت کردن با لکنت بعد از مدتی روانی خوب گفتار ...
بله ... خیلی سخت از اون که فکرش را می کردم ...
برای همین ترخیص نشدی ... برای اینکه لکنت گاهی میاد تا یه تستی بشی ... چه قدر به خود ارزیابی ... خودتحلیلی و خودکنترلی رسیدی ...
تا کی ؟
تا وقتی که بتونی سازش موثری با این لحظات داشته باشی ...

شاید مراجع با خودش فکر کنه از اینکه بعد این همه تمرین دوباره لکنت میاد نا امید می شم ... جلوی درمانگرم خجالت می کشم ...

درسته ممکنه این افکار بیاد ... حق داری ...

توی بازگشتها نقاط ضعف و قوت هر فرد مشخص می شه ... جاهایی که هنوز نیاز به درمان داره ولی با گفتار روان نمی شه روش کار کرد ...

اینکه توی منابع می نویسن درمان لکنت چند سال طول می کشه به خاطر همینه ...

تویی که لکنتت برگشت می کنه دلت نگیره ... درمانگر ندید بدید نیست :)

[ سه شنبه 24 اردیبهشت1392 ] [ 14:58 ] [ درمانگر ]

[ ]

حوض نقاشی
بچه خواهرم هنوز درست زبون باز نکرده ...

چند ماهشه ؟

14 ماه ...

خوب هنوز که دیر نشده ! سابقه فامیلی مشکلی دارید ؟

بله ... خواهرم که مادر بچه است عقب مانده ی ذهنیه .

ااا باباش چی ؟ ( به یاد فیلمی به نام حوض نقاشی )

نه باباش مشکلی نداره ...

باشه بیارش یه تستیش کنیم ...

از سر کنجکاوی رفتم توی اتاقی که آقای دانشجو داشت بچه را تست می کرد ...

ای جانم ... چه دختر خوشگل و نازی ... هیچ مشکلی نداره این که !

وقتی فهمیدم بابای بچه از مامان خانوم 5 یا 6 سال کوچیک تره چشمای بادومیم گردویی شد !!!!!!!!!!!!

مادربزرگ گفت خیلی همدیگه را دوست دارن ...

تازه یه بچه دیگه هم می خوان !!!

اوه !!!!

بعد جلسه به دانشجو ها با یه حالت طنز آلودی گفتم هر چی زن ام آر تر محبوب تر !!!!

هر چی مرد بی بضاعت تر زندگی شیرین تر ...



[ دوشنبه 23 اردیبهشت1392 ] [ 22:1 ] [ درمانگر ]

[ ]

حراج
روی شیشه مغازه نوشته بود ...

به علت تغییر شغل اجناس زیر قیمت به فروش می رسد ...

یه حراجی واقعی !


راستی وقتی یه درمانگر می خواد شغلش را عوض کنه روی در کلینیکش چی می نویسه ؟!

 چه چیزی را می تونه ارزون تر بفروشه ؟! چه چیزی را می تونه حراج کنه ؟!

قیاس  مع الفارق !!!


عشقش ؟ علاقه اش ؟ تجربیاتش ؟ خاطراتش ؟ نوشته هاش ؟ 


[ پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 ] [ 13:55 ] [ درمانگر ]

[ ]

حرفهای فلسفی
گاهی حرفهای بی سر و ته زیادی می زنه درمانگر ...

حرفهای فلسفی بی سر و ته ...

مراجع با چشمای فیکس به درمانگر نگاه می کنه ... می گه خیلی هاش را متوجه نشدم ...

درمانگر دوست نداره بیشتر از این به حرفهاش ادامه بده ...

می گه اشکال نداره ... نمی خواد بفهمی :)


درمانگر گاهی تشنه سکوتهای عمیق می شود ... اما دلش نمی آید ...

می گوید : مراجع عزیزم هدف وسیله را مجاز نمی کند ... 

درمانگر سرزنش نمی کند ...

چون می داند انسانها با تجربه و اعتماد انسان تر می شوند ...


[ شنبه 14 اردیبهشت1392 ] [ 20:44 ] [ درمانگر ]

[ ]

سلام مامان

دوست دارم


****** خیلی دوست دارم. خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی ******

[ پنجشنبه 12 اردیبهشت1392 ] [ 20:58 ] [ درمانگر ]

[ ]

رابطه

وقتی صدای آخرین نفسهای رابطه ای شنیده می شد ...

عملیات احیا...

نشستن به سوگ مرگ رابطه در روزهای چهارشنبه !

این مال آن روزها یم بود ...

این روزها صدای بوق ممتد یعنی مرگ رابطه ...

مثل کارت اتوبوس ...

بهترین ... بهترین ... بهترین ...

تو بهترینی وقتی هنوز صدای بیب بیب نیاز هست ...

رابطه کارتی ... با هر بار کشیدن کارت به پایان نزدیک تر می شوی ...

و یک روز صدای بیـــــــــــــــــــــــب !

صدای ته رابطه را می دهد .

رابطه های کارتی همین طورند ...

و تو به سوگ نمی نشینی ...

و هر روز با التماس کارت بدون شارژ را بارها نمی کشی ...

یادت به حرفهایی می افتد که خوانده ای ...

رابطه در بهترین شکل خود رابطه ای است که عاری از نیاز باشد ...یک رابطه دو طرفه ... من _تو

آن وقت با هر بار کشیدن کارت ، کارتت شارژ می شود ...

این یعنی زایش ... یعنی عشق ...


[ شنبه 31 فروردین1392 ] [ 8:42 ] [ درمانگر ]

[ ]

وقتی درمانگر زیادی حرف می زند ...

فکر کنم شما بیشتر با مراجعای کودک کار می کنید ...

نه ! این طور نیست ... هم کودک و هم بزرگسال .

چند سال پیش یه نفر اینو به درمانگر گفت ...

 مراجع جدید گفت شنیدم شما بیشتر با مراجعای بزرگسال کار می کنید .

نه ! این طور نیست ولی مدتیه که مراجعای بزرگسال بیشتر مراجعه می کنند. گاهی بیشتر مراجعا بزرگسالن ... گاهی بچه ها ...

درمانگر به برنامش نگاه کرد ... آره  مراجعاش بزرگسال بودن ...

دلش برای کار با بچه ها تنگ شد ...

وقتی با بچه ها کار می کرد بلند تر می خندید ... توپ بازی می کرد ... آواز می خوند ... 

گاهی والدین را از اتاق بیرون می کرد و کودکش همپای کودک روبروش فعال بود ... شاید بیشتر ...

و بچه ها از ته دل می خندیدن ... گاهی قه قه قه ....

آخیش ...

تنها مراجع کم سن و سال ... پسر کلاس چهارمی ...

خیلی وقته داری میای ... لکنتت هم که بهتر شده ... احتمالا بدت نمیاد دیگه نیای ...

پسرک با یه خنده ای تایید کرد

به مامانت می گی من دیگه بهتر شدم ... نمی خوام برم ...

خندید ... بله

شاید دوست داری فوتبال بازی کنی و یا کلی شیطونی های دیگه ...

خندید ... بله

شاید به مامان می گی چیه منو می بری پیش این خانم م می شینه کلی چرت و پرت می گه ... خیلی حرف می زنه ...

خجالت کشید ... نه ...

خجالت نکش ... مگه نه ؟

خندید ... بله ...

ای جانم !

خوبه ... هفته دیگه نمی خواد بیای ... چون این هفته کلی سر کلاس انشا خوندی و حرف زدی هاااا ...

پسرک رفت ...

مراجع بعدی بزرگترین مراجعش بود ... هم سن خودش ...

کمتر کسی می تونه توی اتاق درمان بشینه جلوی درمانگر و اونو از دنیای درمانگریش خارج کنه ...

ولی این مراجع می تونه ...  و فقط او می تونه ...

درمانگر می دونه چرا و چه طور می شه که از دنیای درمانگریش خارج می شه ...  ولی این فرایند این قدر طبیعی و ساده صورت می گیره که همه چی یادش می ره ... 

آقای هم قد رفت ... اون هم چند هفته یک  بار میاد ... چون تمرینهاش را خوب انجام می ده  و حرف زدنهای درمانگرش بیشتر از مراجعش شده ...


[ پنجشنبه 29 فروردین1392 ] [ 21:26 ] [ درمانگر ]

[ ]

لی لی

پا را از خانه بیرون می گذاری ...

هوا عالی ... نم نم باران ...

دلت می خواهد اندکی لی لی کنی ولی وقتهای کودکی چه قدر کوتاه شده اند !


ترافیک ...

این جور وقتها کافیست چند درجه زاویه دید را بالا تر ببری ...

جنگلی از درختان با برگهای سبز روشن ... به غایت زیبا ...

اتوبوس ...

بد نیست گاهی با اتوبوس مسافرت درون شهری داشتن ...

به شرط اینکه به گاهی ختم شود ... چلیدگی بی صمیمیت !

در اتوبوس آدمها را بیشتر می شود دید ...

گاهی این جانور دو پا بدون بزک هم عجیب زیبا است ...

این قدر که هوس می کنی عکسی برای بک گراند رایانه ات گردند ...

من عاشق گرفتن کارت و شنیدن صدای صدای بیب بیبش هستم ... بیـــــــــــــــب ! این یعنی آخر کار.

صدای ته زندگی را می دهد ...

دانشجویان گفتاردرمانی ...

فامیل کسی را بلد نیستی ... اسم کوچک یعنی فقط تو را می شناسم ...

با هر سوالی خاطره ای ورق می خورد ...

سوالی از دانشجویی می پرسی ... انگار سوالاتت عجیب و غریبند !

دانشجو با تعجب می گوید استاد چرا این سوال را می پرسید ؟!!!

و تو می گویی چون زمانی که دانشجو بودم دوست داشتم استادم این سوال را از من بپرسد ...

جواب سوال فاصله را با صمیمیت پر می کند ...

خانه سبز

گلهای میخک برای گلدان قهوه ای اتاق درمانگر ...

خانه سبز جایی است برای حرف زدن ... در این جا کسی حق ندارد حرف نزند ... حتی اگر قهر باشد ...

وقت برای حرف زدن هست ... برای خندیدن ... برای گریه کردن ... برای خوردن یک خوراکی مختصر ... و برای لذت بردن از درمان ...

در باز می شود ... در بسته می شود ... و درمانگر از جهانی به جهان دیگر می رود ... او با انسانها سر و کار دارد یا با دنیاهای بزرگ ؟!

درمانگر راضی است ... خیلی راضی ...


پا را به درون خانه می گذاری ...

هوا عالی ... نم نم باران ...

دلت می خواهد اندکی لی لی کنی ولی وقتهای کودکی چه قدر کوتاه شده اند !

[ یکشنبه 25 فروردین1392 ] [ 8:50 ] [ درمانگر ]

[ ]

اولین پست سال 92

اولین پست سال 92 را دوست دارم با کلمه " عشق " شروع کنم ...


"به خاطر عشق است كه فداكاری می كنم. به خاطر عشق است كه به دنیا با بی اعتنائی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است كه دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس می كنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می كنم.

عشق هدف حیات و محرك زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند، مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند، دنیای دیگری حس می كنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می كنم. لرزش یك برگ، نور یك ستاره دور، موریانه كوچك، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است".

"می دانم كه در این دنیا به عده زیادی محبت كرده ام، حتی عشق ورزیده ام، ولی جواب بدی دیده ام. عشق را به ضعف تعبیر می كنند و به قول خودشان زرنگی كرده از محبت سوء استفاده می نمایند!
اما این بی خبران نمی دانند كه از چه نعمت بزرگی كه عشق و محبت است، محرومند. نمی دانند كه بزرگترین ابعاد زندگی را درك نكرده اند. نمی دانند كه زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست …
و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم كه محبت خویش را از كسی دریغ كنم. حتی اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خیال خود سؤاستفاده نماید. من بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم، یا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می سوزم و لذت می برم. این لذت بزرگترین پاداشی است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آید "…

"خدايا:

هر كسي به دنبال گمشده خود مي‌رود. و هر كسي براي نجات خود راهي مي‌انديشد.هركسي به اميدي و آرزويي زندگي مي‌كند،اما من اميدي و آرزويي ندارم.

جز تو گمشده‌اي نمي‌شناسم و جز تو راه نجاتي نمي‌يابم.همه را فراموش مي‌كنم همه دنيا را پشت سر مي‌گذارم،يكه و تنها به سوي تو مي‌آيم و دست نياز فقط به سوي تو دراز مي‌كنم.

خدايا:

مي‌خواهم با تو تنها باشم،ميخواهم از همه چيز چشم بپوشم،ميخواهم جز تو محبوبي و معبودي نداشته باشم،خوش دارم كه در زير اين آسمان سياه كسي جز تو از من نداند،كسي جز تو نياز مرا نشنود،كسي جز تو مرگ مرا نبيند.

خدايا:

مرا بسوزان،در عذاب و درد خاكسترم كن،باز هم تو را شكر مي‌كنم"

 از نوشته های شهید دکتر چمران 

[ دوشنبه 12 فروردین1392 ] [ 16:50 ] [ درمانگر ]

[ ]

آخرین پست سال 91
 

سلام


پیشاپیش سال نو مبارک ...


سالی پر از شادی و اتفاق های خوش رنگ براتون آرزو می کنم ...


این آخرین پست سال ۹۱ نوشته شده توسط درمانگره


ممنون از همراهی ها و خوبی هاتون


تعطیلات خوش بگذره یه عالمه 


امیدوارم کلی عیدی گیرتون بیاد

 

با کلی احترام و سپاس و درود و حرفهای قلمبه ادبی


درمانگر


 

[ دوشنبه 28 اسفند1391 ] [ 11:47 ] [ درمانگر ]

[ ]

این دو نفر !
چه قدر خوبه دو نفر با هم تمرین می کنند ...

گزارش های ارسالی را می ذارم ...

وقتی گزارشها را خوندم خیلی خوشحال شدم ...

ممنون از محمد و حمید ...

زنده باشید :)


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 24 اسفند1391 ] [ 19:9 ] [ درمانگر ]

[ ]

کشف دردناک ...
امروز احساست نسبت به کارت چه طور بود ؟

امروز حس خوبی به کارم نداشتم ...

اما تو که توی گزارشت از کارت راضی بودی ؟!

بله ولی مامان مراجع اولی واقعا رفتار تحقیر آمیزی داره ... نه سلام می کنه ... نه خداحافظ ... نه تشکر ...

بچش خیلی خوب پیشرفت می کنه ... می گه ببرمش خصوصی بهتر نیست و مرتب انتقاد می کنه ...

یه لحظه کلی خاطره و حس های مختلفی که باهاشون سپری کردم به ذهنم اومد ...

زمانی که رنج حرفهای مراجع و مادر مراجع به قدری شدید شد برام که شروع کردم به نوشتن ...

برای خودم درد دل کردم ... هنوز هم وقتی یادش می افتم بغض می کنم ... دلم برای عاطفه کوچولویی که با غمش تنها بود می سوزه ...

و این اتفاق اکثرا برای افرادی می افتاد که توجه زیادی بهشون می کردم ... بهشون زیاد فکر می کردم ... وقت بیشتری بهشون اختصاص می دادم ... راستی چرا ؟!

و همشون یه ویژگی های خاص مشترک داشتند ...

همیشه توی ذهنم به دنبال اشتباه کارم در این موارد بودم ...

و بالاخره توی یه جلسه ای  بعد که این حالت برام به وجود اومد افکار و احساساتم را کلی مورد تحلیل و بررسی قرار دادم ... با مطالبی که خونده بودم نقطه های گذشته تا حال را به هم متصل کردم ... و

کشفش کردم !!!

و چکیده کشفیاتم را برای دانشجوها توی چند جمله گفتم ... کشفیاتی که درد زیادی برام به همراه داشت ... یه درد وصف نشدنی ... یه درد وصف نشدنی ...

چهرشون باز شد ... و من خوشحال شدم ...

امشب دوست دارم کودک تنهایی که گریه می کرد و راه را نمی دونست روی زانوهام بنشونم ... و بهش بگم عاطف تو تنها نیستی ... تو درد بزرگ شدن را داری می کشی ... من می دونم یه روزی به خاطر دردهایی که کشیدی بزرگ می شی ... اگه باور نداری امسال قدت را اندازه بگیر سال دیگه هم بگیر می بینی چه قدر بزرگ شدی ... هیچ کس مقصر نیست ... فقط راه  را بلد نیستیم ...


[ سه شنبه 22 اسفند1391 ] [ 21:57 ] [ درمانگر ]

[ ]

شلیک
قلب را روی سیبل کش می گذارم ... بروووو دووووور ترررر ...

نقطه می شود ... یک نقطه قرمز ...

دم ... بازدم ...   دم ... بازدم   دم ...

مکث ...

شلیک ...

مکث ...

بیا نزدیک تر نقطه قرمز ...

این جای گلوله از آن کیست ...

من سالهاست خشک کار می کنم !!!!

عاطف.

[ سه شنبه 22 اسفند1391 ] [ 6:30 ] [ درمانگر ]

[ ]

به روایت رنگ مشکی

سعی کردم بیشتر از خودم و احساسم بنویسم ...


گفتنی ها را روز خودش گفتم ...


شاید این تنها بخشی از نگاه من به یک روز باشه ...


ممنون از همسفرهای خوبم ... ممنون از همراهی هاتون ...


تقدیم به شما با کلی احترام


پ.ن : بخش آهای درمانگر بر گرفته از نوشته های زیبای یه دوسته


ادامه مطلب

[ جمعه 18 اسفند1391 ] [ 9:42 ] [ درمانگر ]

[ ]

دیدار

دانی که چیست دولت ؟

دیدار یار دیدن ...

در کوی او گدایی

بر خسروی گزیدن ...


فرایند کمپ لکنت به روایت احسان . م " رنگ آبی "

فرایند کمپ لکنت به روایت محمد جواد  " رنگ یاسی "

از درمانگر هم توی راهه ... یه کم احساسیه ... باید کم کم بنویسه ...


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 10 اسفند1391 ] [ 21:9 ] [ درمانگر ]

[ ]

ماژیک
دانشجو با حالت قهر آلودی گفت استاد من نه درمان لکنت بلدم و نه دوست دارم ...

درمانگر خندید و ذهنش رفت به سالهای دانشجوییش ... 

حالا می دونی چه شکلی شدی ؟ مثل اینهایی که قهر می کنن ...

بعد گفت یه روز من هم بعد از هر مراجعی که می دیدم همین را می گفتم ...

یه مدت هر مراجعی که لکنت داشت میومد ردش می کردم ...

درمانگر ماژیکش را از توی کیفش در آورد ... به ماژیکش نگاه کرد ... همون ماژیکی که برای مراجعاش می نوشت ... این بار شاید برای مراجع های دیگه ای که هرگز اونها را نمی بینه ...


[ پنجشنبه 3 اسفند1391 ] [ 9:1 ] [ درمانگر ]

[ ]

آدمهای آهسته و پیوسته
یه مدتیه زیاد به آدمها و رفتارهاشون نگاه می کنم ...

خودم البته استثنا نیستم !

دیروز داشتم به یه سری از دوستانی که از طریق وبلاگ باهاشون آشنا شدم فکر می کردم ...

به اونهایی که شاید چند بار و یا برای مدت کوتاهی ازم مشاوره گرفتن ... اما ...

وقتی نزدیک تولدم می شه پیشاپیش بهم تبریک می گن و اولین نفرات هستند ...

وقتی نظرات وبلاگم را چک می کنم  هستند ...

وقتی ایمیلم را چک می کنم اسمشون بولده ...

وقتی موبایلم را چک می کنم اسمشون را می بینم ...

حتی وقتهایی که جوابی ندارم بهشون بدم ... بازم هستند ...

نمی دونم اسمشون را چی بذارم ؟!

آدمهای با وفا ؟ آدمهای قدردان ؟ آدمهایی که بدون ادعا همیشه هستند ؟

آدمهایی که تغییرات زندگی باعث نمی شه دوستی هاشون کم رنگ بشه ...

شاید به خاطر جنس عدم نیاز و دهندگی ...

و شاید آدمهایی آهسته و پیوسته ...

مثل عبدالله ... مثل داوود ... مثل آرمان ... مثل دختر بهشتی ... مثل مهدی اونم با سه تا بچه :))

ممنون از دوستان آهسته و پیوستم ...

برام ارزشمندید

و مثل همیشه : ممنون از  اینکه هستید ...

[ شنبه 28 بهمن1391 ] [ 8:23 ] [ درمانگر ]

[ ]

جمله دو کلمه ای ...
دیر زمانی است که بر روی این جمله دو کلمه ای لکنت می کنم ...

دوستت ... دارم ...

و هر بار در تکرار آن قفل می کنم عجیب ...

بگذار قبل از رفتنت بوسه هایم بر پیشانیت تکرار شوند ...

و من در حسرت تکرار این لحظه ساعتها درنگ خواهم کرد ...


[ سه شنبه 24 بهمن1391 ] [ 23:1 ] [ درمانگر ]

[ ]

اسکی
"اشکها اسکی سوارانی ماهرند که از زیر چشمها شروع به حرکت می کنند

و از گونه ها با مهارت می پرند

و در کنار لبها از خط پایان می گذرند ... "


 فکر نمی کردم جلوی مراجعی با همه کچلی هاش اشکهام بی پروا بیاد پایین !!!!

تصورش را بکن ادم دم کله پاچه ای زبون گوسفند ببینه بعد بره نوبت گفتاردرمانی بگیره ...
جای همکار محترم خالی بود ...
حیف که اشکام میومد ... وگرنه می گفتم ممنون از کله گوسفندی که پشت ویترین ما را با تو آشنا کرد !!!!!


[ سه شنبه 17 بهمن1391 ] [ 18:26 ] [ درمانگر ]

[ ]

آهای درمانگر با توام ...
دیروز یه نامه دریافت کردم ...

خیلی طولانی بود ...

ولی سه بار خوندمش ...

کلمه به کلمه ...

هنوز هم دوست دارم دوباره بخونمش ...

خیلی قشنگ نوشته بود ...

وقتی رقص احساس را می بینی ناخود آگاه مبهوت زیباییش می شی ... 

رقصی که می تونه صدای تیک تیک قلب ماشینی را به تاپ تاپ تبدیل کنه ...

شاید برای مدتی کوتاه ...

ولی نشون می ده کسی این قدرت را داشته که تاثیر گذار باشه ...

آهای...... با توام ... ممنون که برام نوشتی ... این همونیه که من می خواستم ... بیان فکر و احساس ...

آهای ... با توام .... خیلی برام عزیزی ...


[ دوشنبه 9 بهمن1391 ] [ 7:45 ] [ درمانگر ]

[ ]

بشو آنچه هستی

ازم نوشته خواستی ...

این روزها نوشتن برام سخت شده ...

چیزایی که این جا می نویسم همش یه حس پشتشه ...

وقتی حس نوشتن نباشه بهتره ننوشت ...

دارم فکر می کنم

از گذشته تا حال

و تحلیل می کنم

زندگی یک درمانگر را ...

چی می خواست ... چی شد .... چی می خواد بشه ...

زمان ... آدمها تا کی زمان دارند ؟!

درمانگر می خواد فکر کنه ...

فعلا بدرود

[ جمعه 6 بهمن1391 ] [ 17:53 ] [ درمانگر ]

[ ]

گزارش 50

هر روز صبح ایمیلم را چک می کنم ...

امروز نوشته بود گزارش 50 ...

هر روز صبح یه گزارش می خونم ...

وقتی می خوام ایمیلم را باز کنم کلی ذوق دارم ...

مثل این بچه ها که زیر بالششون فرشته مهربون آخر شب یه هدیه گذاشته ...

گاهی وقتا گزارش کوتاهه ... گاهی بلنده ... گاهی خیلی بلنده ...

ولی هر چی هست من چند بار می خونمشون ...

یه سفر با افت و خیزهای خاص خودش ...

و من این سفر را دوست دارم ... و این همسفری را ...

با توام همسفر !

ممنون از تلاشت ... ممنون از پایداریت ...


[ یکشنبه 17 دی1391 ] [ 8:26 ] [ درمانگر ]

[ ]

زخمی ...

بغض هایم می گویند با من صبور باش ...

من زخمی تجربه ام ...

من زخمی عقربه های ساعتم ... تازیانه ثانیه ها ...

من زخمی خبرم ...

من زخمی کارهای مهمترم ...

من زخمی انتظار عبث ...

زخمی گذشته ها ...

امشب دلم گریست ...

با من صبور باش و  مرا ببخش ... 

مرا ببخش ...

عاطفه 

[ شنبه 9 دی1391 ] [ 22:41 ] [ درمانگر ]

[ ]

مصاحبه
گروه درمانی و گرد نشستن فاز اول به صورت باز تر ...

درمانگر برای اعضا از اتفاقات جدیدی که براش افتاده بود گفت ...

گفت که به این فکر کرده که طوری در جلسه مصاحبه شرکت کنه که بتونه تئوری هایی که به مراجعاش می گه را عملی کنه ...

گفت که این قدر که این براش مهم بوده نتیجه براش مهم نیست ...

و گفت که چه قدر از عملکردش راضی بوده ... 

کنترل استرس ... ایجاد صمیمیت در مصاحبه ... هدایت بحث ... و حفظ عزت نفس ...


درمانگر قبل از مصاحبه به مراجعاش فکر کرد ... اون لحظه ای که مراجعی برای مصاحبه کاری موفق شده بود ... اون لحظه ای را تصویر سازی کرد که مراجعش مراحل سخت مصاحبه ای را طی کرده بود ... توی دلش بهشون می گفت آفرین ... آفرین ... و چه قدر حالا حس می کرد کارهای بزرگ و ارزشمندشون را ...

وقتی می خواست بره داخل اتاق برای مصاحبه به این چیزها فکر می کرد ... چشماش یه کم خیس شد ... 

و یه انرژی مضاعف ... اسمش را صدا زدن ... یه نفس عمیق کشید ... بغضش را قورت داد ... با یه لبخند وارد اتاق شد ...

سلام :)

من شما را نمی شناسم می شه خودتون را به من معرفی کنید ...

دوست دارم بدونم چه کسانی با من مصاحبه می کنن :)

و ...

تشکر هام را به صورت اختصاصی کردم ...

ولی باز هم تشکر از همه کسانی که دور و نزدیک من را همراهی کردن ...

دوستتون دارم :)


[ سه شنبه 5 دی1391 ] [ 13:18 ] [ درمانگر ]

[ ]

مرور
امروز داشتم یه مروری به کارهای علمی و درمانی گذشتم می کردم ...

وقتی به گذشتم نگاه می کردم احساس رضایت عمیقی داشتم ...

تونسته بودم مطالب تئوری را خیلی خوب با موارد عملی پیوند بدم و در عرصه تجربه بالینی به نتایج مطلوبی برسم .

اوووه ! چی نوشتم !!!

ولی ...

ولی همه این یافته ها را فقط خودم می دونم !

سالها در حال تجربه کردن بودم ... در حال خوندن ... نمی تونستم به خودم اجازه بدم یه مقاله نپخته بنویسم ... حتی به قیمت امتیازش !

تازه فهمیدم که چه قدر نمی دونم و نمی فهمم ...

یه کم حس غم اومد توی قلبم ....

به خاطر سیستم دانشگاهها ... سیستم گزینشهای سطحی و و و ......

ولی باز هم به خودم گفتم مگه یه محقق و یا درمانگر از کارش چی می خواد ؟

نتیجه بهتر برای بهبودی مراجعان ...

و باز هم به خودم گفتم لازمه تلاش کنی و اینکه زکات علم نشر اونه ...

دلم می خواد یه دعا کنم :

خدایا کمک کن تا به عزت نفسی برسیم که از کارهای درست خود ناخوش نشویم به خاطر خوشایند دیگران.

الهی الی من تکلنی ؟

و انت ربی و ملیک امری ....



[ پنجشنبه 30 آذر1391 ] [ 13:59 ] [ درمانگر ]

[ ]

سوگ تنبور ...


در آن صبح سترون سرد پاییزی
نیستان سوخت
دستان سوخت
همین خنیانگر آیین مستان سوخت


بنال ای قمری کوکو زن افسانه های دور

بنال ای بینوا، تنبور

تو ای از جفت همپرواز خود تا جاودان مهجور

بنال ای بینوا، تنبور

به سوگ زیر و بم، غم ناله های مطربی پر شور

بنال ای بینوا، تنبور

به سوگ بیقراری های آن شیدای شهر آشوب

به سوگ آخرین شیدایی شهر غریب عشق

ببار ای بیقرار، ای بی نشان، تنبور

ببار ای بیقرار، ای بی نشان، تنبور

بنال ای بینوا، تنبور

بنال ای بینوا، تنبور

دانلود کنید


[ سه شنبه 21 آذر1391 ] [ 11:6 ] [ درمانگر ]

[ ]

تمرین دوست دارم
درمانگر اومد توی اتاق یه دفعه یه پسر بچه با موهای پر مشکی که پشت در قایم شده بود پرید جلوش و گفت : پخ !

درمانگر ترسید !!!

پسر کوچولو بدون اینکه به درمانگر نگاه کنه گفت چرا منو دادی به .... اسم همکارش را گفت ...

درمانگر یه غمی توی دلش اومد ... ولی خوب گاهی کارهایی لازم می شه ... 

درمانگر گفت دلم برات تنگ شده بود ... 

پسر کوچولو یه جوری خاص با شیطونی شکوه کرد ...

درمانگر سرش را بغل کرد و موهای سیخ سیخی مشکیش  را نوازش کرد و گفت دوست دارم 
 .

.

.

درمانگر در مورد ابراز هیجانات و احساسات تمرین داد به مراجعش ...    تمرین با بابا ...

ولی یادش بود که تمرینی نده که خودش انجام نداده ...

یه تصمیمی گرفت ...

شب بعد از کار جلوی همه خانواده از پدر و مادرش تشکر کرد و گفت که چه قدر دوسشون داره ...

بعدش هم همه را مجبور کرد این جمله را تکرار کنند : دوست دارم :) 

بابا خیلی دوست دارم ...

مامان خیلی دوست دارم ... 

داداش خیلی دوست دارم ... 

 

البته نه به این آرومی ... کودک فعال بود در حد لالیگا 


[ پنجشنبه 16 آذر1391 ] [ 10:42 ] [ درمانگر ]

[ ]