به خصوص که روز مرد با سوم خرداد که روز مرد بود یکی بود ...
اینترنت قطع بود ...
احساسم طاقت نوشتن نداره و خیلی مختصر دوست دارم بنویسم ...
دختر با یه شاخه گل رز قرمز ... یه کیک بستنی .... و کادو وارد شد ...
بابا همیشه با آداب تمام و نوشته و نامه و گل و بلبل کادو میداد ... دختر هم الگو گرفته بود ...
بابا را مثل همیشه بوسید ... این بار دستش را هم بوسید ... این کار را از داداش بزرگه یاد گرفته بود ...
ولی دلش می خواست بابا را بغل کنه ...
به خجالتش غلبه کرد و جلوی همه پدری را بغل کرد و صورتش را روی شونه بابا گذاشت ...
دختر قدش بلند تر شده بود یا بابا قدش کوتاه تر ...
وقتی همه جمع شدن و کار پذیرایی مداوم پدر تموم شد پدری که کادوش را از تنش بیرون نمیاورد گفت من یه شعر برای حضرت علی گفتم می خوام بخونم ... شما هم دست بزنید :)
ای جانم ... بابای شاعر خودم ...
وقتی بابا با صدای گرمش شروع کرد انگار خاطرات مرور می شدن ...
صدایی که هنوز بعد از سالها وقتی دختر صبح ها از خواب پا می شه دنبالش می گرده ...
وقتی پدری صبح ها از مسجد برمی گشت و با صدای محزونش قرآن می خوند ...
و بعدش دست پدری وقتی می گفت دستت را بده عاطف ... یا الله ...
و دختر با اولین صدا بدون نشستن یه ضرب پا می شد ... کلا عمودی بود این دختر :))
بابا .... بابا ... با ... با ....
اسم قشنگیه بابا ... نمی دونم چرا این اسم شده بابا !
ولی با زیاد داره ... با نشانه همراهیه ...
با با ... بابا ...
احساسم دلش نمی خواد خاطرات مرور بشن ... شاید خسیسه ...
بابا ! بابای خوب من که همه چیز را خوب می بینی و زیبا ...
بابا ! بابای پر از آرامشم که هیچ صدایی جز اسمت بیدارت نمی کنه تا وقتی نخوای ...
بابا ! ...
بی خیال ... خواستم بگم اگر تمام عمرم را توی سجده باشم و شکر کنم به خاطر وجودت باز هم کمه ...
خیلی دوستت دارم ...
خیلی دوستت دارم پدری ...
به شیوه خودتون : سپاسگذارم
به شیوه خودم : ممنونم یه عالمه با کلی احساسهای قربون صدقه ای
[ شنبه 4 خرداد1392 ] [ 14:30 ] [ درمانگر ]
[ ]


