X
تبلیغات
دست نوشته های یک گفتاردرمانگر - ایستگاه

قطار می رود ...

پشت هر شیشه خاطره ای دست تکان می دهد ...

او اما ایستاده است ...

باد ... باد ...

و پریشانی موهایی که با قطره های اشک درخشان تر می شوند ...

درد ... درد ...

درد کنده شدن ...

سقط یک عشق ...

آسمان ... ابر ... غروب ...

او اما ایستاده است ...

چرخ ... چرخ ... چرخ ...

دنیای دوار و مبهم ...

آسمان ... ابر ... غروب ... آسمان ... ابر .. غروب ... آسمان ... ابر ... غروب ... آسمان ... ابر ... غروب ...

و دیگر هیچ ...

او اما ...

او اما سوار قطار شده است ...

عاطف/



تاريخ : دوشنبه 24 تیر1392 | 5:36 | نویسنده : درمانگر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.